تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

دخترک گل فروش

دخترک گل فروش،

دیگر دیدن دختران گلفروش (فرقی شاید نکند پسر یا دختر بودنشان، اما نمی دانم چرا دیدن دخترانی از این دست بیشتر تکانم می دهد)  صحنه ای همیشگی شده....در طول روز اغلب خلوتی نمی یابم، مگر در حین رفت و آمد در شهر و وقت گذرانی پشت ترافیک،، اینجا همان جایی است که این دخترکان را می‌بینم... همگی شبیه به هم اند... نگاه همه‌شان شبیه هم است...خواسته‌شان هم عین هم... اینها شاید تنها آدمیانی باشند که از داشتن گل در کنار خود و همراه خود مسرور نیستند.....عین باری می‌بینند گلها را که خلاصی هرچه زودتر از آن برایشان شیرین‌ است....

من و تو هم در نظر او یکی هستیم.... گاه به چشم فرشتگانی که تنها با خرید چند گل از او، اندکی امیدش می‌بخشیم...گاه هم به چشم دیوهایی که برای خرید چند گل باید منت‌مان را بکشد و تحمل کند سر تکان دادن‌های گاه با عصبانیت‌مان را....

می‌بینی؟؟ او انسان است، تو نیز...یکی گل را مانند این همکار جدید مثل عشق می‌داند، دیگری فقط باری سنگین....یکی با تفاوت‌ گلها سرخوش است، دیگری فرقی نمی‌کنند گلها برایش.... هر دو هم پیش روی تو اند....

به دید عقل ناقص من، عجب احساس عجیبی باید داشته باشد پروردگار ...... از آن بالا آدمیان را می‌بیند، لبریز می‌شود از شگفتی شاید از تلاش‌های همیشه متناقض‌شان...مگر نه این است که سرشت همه‌شان یکی است؟؟ پس این همه تفاوت چرا؟؟

زندگی را با همه این سئوالات بی‌جوابش دوست دارم.....پروردگار را شکر می‌کنم برای فرصتی که به من بخشیده است...تا نیمه شب، اندکی باقی است.....منم و سکوت اتاق و نوای پیانو...

+ سهیل همتی ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()