تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

پایم...

پایم...

به عادت همیشگی، پایم را کشاندم زیر میز تا آنجا که می‌شد...دنبال چیزی می‌گشت.. قدیم‌ترها اینجا درب کیس کامپیوتر بود....


اینگونه زندگی می‌گذرد، پایم نمی‌خواهد باور کند که یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم.... شاید می‌خواهد هنوز وقتی به جلو نگاه می‌کند، ببیند درب کیس کامپیوتر منتظر تکیه داده به دیوار...و بعد یادش بیاید حس خستگی را از آن پایین بفرستد به این بالا و خبرم کند که نزدیک نیمه شب است و من هنوز نشسته‌ام در ایراتل مشغول سر و کله زدن با یک فایل حجیم که برای فردا مدیران قرار است براساس‌ش تصمیمات آنچنانی بگیرند که هرگز عملی نمی‌شود و بنای عملی‌شدن هم ندارد!

نمی‌خواهد باور کند یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم....شاید می‌خواهد هنوز وقتی که سرم خیره شده به گرگ و میش غروب آسمان وزراء، ناگهان از کوره در برود به شیوه خود بلکه از صدای پوزخند رهگذران بفهمم رفته‌ام توی چاله های پیاده‌رویی که علی‌القاعده محل رفت و آمد آدمیزاد قرار بوده باشد، نه آن چهار پای دوست‌داشتنی که حتی بعید می‌دانم او نیز بتواند اینجا با آرامش خاطر قدم بردارد!

نمی‌خواهد باور کند یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم....شاید می‌خواهد هنوز وقتی که می‌بیند دست راست عصبانی‌ست از بی‌خیالی دست چپ که به‌جای کمک برای گرفتن میله سرد خط آرژانتین-فلکه دوم، شهروند امروز را چسبیده تا تکان نخورد موقع خوانده‌شدن، ناگهان بلرزد تا تمام وزن تحمل‌ناشدنی‌ام(!) را بیندازم روی نفر کناری و بعد، هر دو دست انگار نه انگار که نزاع یکطرفه‌ای میان‌شان بود همین چند لحظه پیش، بشوند کمکِ حال زبانم که منظورش برای عذرخواهی را روشن-تر و مفهوم‌تر برساند!

نمی‌خواهد....نمی‌خواهد...من هم بنای اصرار ندارم....

 

+ سهیل همتی ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()