تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

رفتنِ دوست...

رفتنِ دوست...

باورم نشد....دیدم دارد وسایلش را جمع می‌کند، اما انگاری نمی‌خواستم رفتن‌ش را جدی بگیرم..نمی‌دانم شاید چون این یک سال بارها می‌دیدم مشغول فلوریدانوردی‌ست، عادت کرده بودم به وقت و بی‌وقت رفتن و آمدن‌هایش در نیمه شب و میانه روز....


شاید برادر کوچکتری بود که بدون آنکه خود بداند خواسته بودندش تا ساده‌گیری و امید را دوباره به من بیاموزد...شاگرد خوبی نبودم در کلاس‌ش اما، می‌دانم...شاید هم رهگذری بود که بی‌خبر خواسته بودندش در شاید مهم‌ترین دوران زندگی‌ام سر و کله‌اش پیدا شود بلکه یادم دهد معنای همسفر بودن را....شاگرد آخر بودم در این کلاس یک‌نفره هم حتی....

رفتن‌ش دوباره یادم آورد همه آن روزهایی را که به امید رسیدن روزهای بهتر به کناری گذاشته بودم....همه آن ساعت‌هایی که به توهم رسیدن ساعت‌های شیرین‌تر بی‌صبرانه گذشتن‌شان را به شمردن نشسته بودم.....همه و همه آن دقایق و ثانیه‌هایی که بیهوده می‌پنداشتم بهانه‌ای برای لذت بردن در خود ندارند و آن دیگری‌های در راه، قرار است از دل خود خوشی‌هایی که حتی تعریف‌شان را پیش خود نمی‌دانم، نشانم دهند....

آئین به عنوان یکی از بهترین دوستانم در ذهنم خواهد ماند تا ابد....آن هم حدود ده‌ دوازده هزار کیلومتر آن طرف‌تر که دوست این چنینی حکم طلا داشت و دارد!

+ سهیل همتی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()