تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

یک قدم رو به جلو...

یک قدم رو به جلو...

صدای دریافت یک ایمیل تازه، در عصر یک دوشنبه تعطیل، روز یادبود به قول این جماعت فرنگی، آن هم موقعی که اندک اندک خواب یا بگویم چُرتی نصفه نیمه، وزن پلک‌هایت را چند برابر کرده، فقط اگر از او باشد یا از طرف او، و یا اینکه او باشد که فرستاده باشدش و یا حتی او، می‌توانم بگویم همان موقع دوست دارم بدانم داخلش چیست!


اما ایمیلی از استاد راهنمای دوست‌داشتنی‌ام -که به همراه چند نفر دیگر، فعلا قرار شده تا در قامت داورانی سخت‌گیر با نگاهی به آنچه که در طول یک سال پیشین از من دیده‌اند، بگویند انتخابم در مورد حرفه آینده‌ام آیا با توانایی‌هایم همخوانیِ ولو شده بسیار اندک دارد یا خیر- اصلا نمی‌تواند هیجان‌زده‌ام کند و ترغیب آنقدر که بازش کنم.... به‌خصوص اگر عنوان‌ش در خود خبر از نتیجه امتحانی داشته باشد که در تمام عمر تحصیلم، هرگز اضطراب و فشار روحی شبیه به آن را تجربه نکرده باشم...

باورم نمی‌شود...چطور می‌توانم از خود بپرسم که کلیک باید کرد یا نه....جوابش را شانه چپ می‌دهد، پشت آن صدای تیز و کوتاه کلیک، خبری نشسته که می‌تواند زندگی‌ات را از این رو به آن رو کند....می‌تواند مجبورت کند دوباره شروع کنی، یا بدتر از آن راه دیگری برگزینی.....خوب می‌دانم گریزی نیست، این بار هم اما لحظه‌ای که باید بتوانم منطقی فکر کنم، احساس دستش را به علامت پیروزی بالا می‌برد...این بار هم همان آش است و همان کاسه....لرزش انگشتانم را به وضوح می‌توانم ببینم....

بارها شانه راست را واداشته‌ام تا در گوشم بخواند این مساله آنقدری بزرگ نیست، زندگی نیز همه‌اش رسیدن به اهداف موردنظرت نیست...زندگی زمین‌خوردن و بلندشدنی است که از تو این انتظار می‌رود که بدانی پشت سر هم می‌آیند و می‌روند...پس اگر قرعه این بار نصیب زمین خوردن شده، بار دیگری هم هست به دنبالش که می‌گذارد بلند شوی... 

کیست اما نداند که فایده‌ای ندارد بازگفتن حرف‌هایی که تصمیم‌ت را برای باور نکردن‌ آنها از پیش گرفته‌ای...شاید هم همان آرزوی قدیمی است که باید برآورده شود، اینکه بزرگ که شدم، یاد خواهم گرفت...شاید در این سن و سال جوانی و ناپختگی، انتظاری بیش از این هم نباید از خود داشته باشم!!!...این‌ها را می‌گویم و قلبی را که تپیدن دیوانه‌وارش بیشتر به رفتار یک عاشقِ به دیدار معشوقِ بی‌تفاوت شتافته می‌ماند، می‌گذارم کنار....صدای کلیک می‌آید و من چشم‌های تقریبا بسته‌ام را نیمه باز می‌کنم....

باقی‌اش هاج و واج ماندنی‌ست که دو سه لحظه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و به دنبالش این بار، فریاد کشیدنی‌ست از سر رهایی از فشار لعنتی که در این چندین و چند هفته، صبح و شب فکر و ذهنم را به تعبیر آن گرامی دوست بی‌همتایم، به اسارت گرفته بود....و البته حس ختام نمایش هم بدون تغییر، مملو است از بچه‌بازی همیشگی‌ام که این یکی نیز به سان قبلی، شاید اگر بزرگ شوم، دست از سرم بردارد!

یک قدم دیگر رو به جلو بعد از بیم و امید.....معلمی را بیش از پیش دوست دارم!

+ سهیل همتی ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()