تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

فرمایش....

فرمایش....

خسته شاید از سر و کله زدن‌ با مسائلی که پیش از این به‌نظرت بدیهی‌ترین می‌آمدند، متعجب گاهی از حرف و سخن‌هایی که اینجا و آنجا در گوشت می‌خوانند، دلتنگ اغلب از این‌که صمیمی‌ترین دوستان‌ مهربان‌ت، آنها که صداقت از چهره‌شان می‌بارید، در کنارت نیستند... هریکی را می‌شود زبان گویای حال و روزت شمرد در این عصر یکشنبه که دلتنگی از جنس جمعه را درون خود آماده دارد.....


 

پشت این صفحه مستطیل‌شکل که دو سه سالی‌ست شده دفتر و مدادت و شاید لذت نوشتن فارسی را بی آنکه بفهمی، از تو گرفته است، هیچ چیز نیست که بتواند دوباره خالی‌ات کند از خستگی و نشاط را درونت بدمد.....خدانگهداری بگوید به بی‌انگیزگی و سلامی بلندبالا نثار روحیه‌ات کند....ببندد چشم‌هایت را لحظه‌ای تا ذهن‌ت پاک شود از آلودگی درگیری‌های روزانه و فردای امید را در خیال‌ت بدواند.....

میان این همه صفحه کوچک و بزرگ، پر از کلمات فارسی و انگلیسی، لای سر و صدای اخبار شبانگاهی و دسامبر جرج وینستون، اما آن صفحه کوچک با آن صورتک زردرنگ کوچک، بلند می‌گوید هست، چرا هست!! چیزی هست...چیزهایی باید باشد...همین‌که می‌بینی جمله‌ای آمده از طرف یکی از آن دسته آدم‌هایی که دنیا یکی و فقط یکی از آنها دارد! این همان است!! لبخند را انگاری روی لبانت می‌دوزند وقتی جملاتش را می‌خوانی و از فرمایشات‌ش مطلع می‌شوی!

به دیده منت، سرکار! آوریل است، اما شنیدن دسامبرِ جورج وینستون به‌نظر من یکی هنوز لذت‌بخش است، نه؟؟

+ سهیل همتی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()