تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

بیست و پنج دقیقه....

بیست و پنج دقیقه....

فکر نمی‌کنم هرگز آدم درونگرایی بوده باشی....بلکه یادم نمی‌آید روزی که دوری از دیگران را حتی در آن تاریک‌ترین لحظه‌های فرار از خود، دوست داشته‌ای....نه، آنقدر می‌شناسمت که مطمئن درباره‌ات بگویم نبوده زمانی که تنهایی را به معنای واقعی‌اش‌ زندگی‌ کرده باشی...


این‌ها همه درست! اما خلوت با سهیل حتی اگر شده دیر به دیر اتفاق بیفتد، حتی اگر بهایش دلتنگی برای گذشته‌ات باشد، حتی اگر شده بیانجامد به سکوتی خیس، من می‌دانم لذتی دارد برایت تا آنجا که به شک بیفتی که خودت را هنوز آن‌طور که باید نشناخته‌ای...من می‌دانم برایت مثل نقطه شروعی می‌ماند که آگاهانه یا ناآگاهانه هر از چند گاهی دو مرتبه آمدن‌های نامنظم‌اش را انتظار کشیده‌ای...من بهتر از هر کسی می‌دانم چگونه به یادت می‌آورد هنوز زنده‌ای و روزمرگی به معنای واقعیِ نیستی‌ نکشانیده‌ات!

جمعه شب را دیدی؟ نباید شکی برایت باقی بماند اگر سالی پیش‌تر خیابان‌های شلوغ تهران، اگر امروز یکی دو خیابان اغلب خلوت گینزویل، اگر فردا نمی‌دانم بگویم کجا، بلکه فرقی نمی‌کند کجا باشی، هنوز هر زمان که بخواهی می‌توانی صدایش کنی...غیر از پروردگار، او شاید آخرین کسی است که محال است به تو نه بگوید.....

می‌توانی در سکوت -عجیب است بگویم- قدم زنان، بنشینی روبرویش، شده بیست و پنج دقیقه مثل این آخرین بار، بگویی و بشنوی خصوصی‌ترین حرف‌های زندگی‌ات را، بی دغدغه.... بهترین راه‌حل‌ها را هم اگر در سینه خود نداشته باشد، دلش برای تو مانند کف‌دست است....پروردگار خواسته تا او نتواند خود را از تو پنهان کند، فقط اگر یادت باشد هر از چندگاهی صدایش کنی.....

+ سهیل همتی ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()