تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

عصر جمعه...

عصر جمعه...

یکشنبه است....نه جمعه نیست،‌ اما فرقی هم نمی‌کند...خورشید نزدیک افق رسیده و چیزی نمانده به غروبش...من مانده‌ام و انبوهی از کارهای پیش رو...و فکر اینکه چگونه باید از پس انجام‌شان برآیم، رهایم نمی‌کند....به کناری می‌گذارمشان برای لحظه‌ای و  نوشتن را از سر می‌گیرم روبروی پنجره‌ای که به خاطر داشتن‌ش باید تو را شکر گویم.. پنجره‌ای که شیشه‌اش را، خنده‌دار است، این روزها همدم لحظات تلخ و شیرینم قرار داده‌ای...


نشسته‌ام مقابل همان پنجره‌ بزرگ رو به آبی بی‌نهایت لطیف غروب و دلم می‌خواهد صورتم را بشویم با زلال آبی که از قلب سرچشمه می‌گیرد و از چشم می‌جوشد.. از آن لحظاتی است که دلم دنبال بهانه‌ای است...هیچ چیزی ندارد برای شِکوه و در همان حال پُر است از دلیل گله‌گزاری...دلایلی که هیچ‌یکی‌شان، دست‌کم مستقیم، به تو باز نمی‌گردد...تویی که همین اندک امید و انگیزه‌ام را نیز باید مرهون لطف همیشگی‌ات بدانم در حق آدمی خاکستری‌رنگ...

دلتنگی عصر روز آخر هفته، همراه که می‌شود با تنهایی، بیشتر از همیشه می‌سوزاند و مهر تاییدی است بر خون باریدن از آسمان به قول مرحوم فرهاد مهراد...اگرچه در مورد ظاهر کنونی آسمان روبرویم بامسما نباشد....می‌دانم، همه دلایل را باید در این ساعت و دقیقه جستجو کنم....گریزی نیست...جمعه باشد یا هفت‌شنبه، آنگاه که نام پایان هفته را با روزی خاص عجین ببینم، ایران باشم یا نباشم، حس دلتنگی درست همان موقع می‌آید و رهایم نمی‌کند....

.

.

روزهای آتی زندگی در راه‌اند...تلخ و شیرین باهم....و همین دلیل احساس شور و شعف باید باشد برای دیدن صبح فردا..برای دیدن روزهایی که هرگز ندیده‌ام...دوباره وقت یادآوری است....امید همه زندگی‌ام نیست، اما بی‌شک نیمی از آن است....

+ سهیل همتی ; ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()