تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

اولین ناهار با استاد...

اولین ناهار با استاد...

موقعیت‌های زیادی می‌شود در زندگی که از گذر زمان نیست که نگران می‌شوم، برعکس همان‌گونه که انگشتانم با چهارضرب گرفتن‌شان حال آن موقع‌ام را بازگو می‌کنند، می‌نشینم ناآرام بلکه عصبی که چرا این زمان کذایی اینقدر آهسته و بی‌خیال سپری می‌شود....عینا آنچه که در پنج‌ دقیقه انتهایی ناهار خوردن پنج‌شنبه‌ بر من گذشت...واقعا چه می‌شد که دنیا کاملا عکس این بود، اینکه آن لحظاتی که دوست داری زود بگذرند، اعصابت آرام باشد از دیدن گذشت سریع زمان و باقی این باشد که ببینی هزارم ثانیه، دقیقه‌ای و بلکه ساعتی به‌ طول می‌انجامد.....خنده‌ام می‌گیرد! بنده خدا (!) پروردگاری که نمی‌داند بالاخره خواسته من چیست.....


 

امان از این شنبه و یکشنبه که بهره‌وری دست‌کم من یک نفر به هزار و یک دلیل، صفر می‌شود آن هم از نوع واقعی و نه حتی حدی.....برای دوشنبه پیشین قرارم با دکتر اِسمیت (دیگر باید بگویم آن استاد راهنمای محترم، به جای استاد راهنمای محترمه) آن بود که مطالعه مقاله‌ موردنظرش را تمام کنم تا بتوانیم در موردش صحبت کنیم....اما فقط از این رو که دوشنبه بعد از شنبه و یکشنبه است (با این استدلال، خدا به امتحان این دوشنبه رحم کند!) نتوانستم تمامش کنم و درخواست برای تعویق جلسه را تنها راه حل دیدم....پاسخ استاد، نه تنها مثبت بود که برای پنج‌شنبه، قرار ناهار گذاشت، شاید اندیشه‌اش این بود در این دو روز قرار است ایده بِکری برای توسعه مقاله به ذهنم بیاید!....

پنج‌شنبه در حالی که علیرغم تمام کردن پروژه سنگینِ (!) خواندنِ (تنها و تنها یک) مقاله، هنوز نگران بودم که آیا جزئیاتش را به درستی فهمیده‌ام یا نه، در اتاق استاد حاضر شدم تا برویم برای صرف ناهار در رستورانی در دانشگاه که تا بحال ندیده بودم.... قرارم با خود این بود که بگویم برای بار نخست، بگذارید من حساب کنم، نه با نیتی دیگر غیر از آن که اگر دست بر قضا نمره‌ام در هر امتحان احتمالی آینده بیش از حد خراب بود، بتوانم اشاره‌ای کنم به این واقعه شکوهمند و آن چهارپای بی‌گناه را از پل بگذرانم!!!....

رسیدن‌مان اما به رستوران همراه شد با بیرون آوردن کارت اعتباری استاد و اصرار من افاقه‌ای نکرد برای تغییر نظرش و حتی اشارتی نمود به حقوق هنگفت یک دانشجوی دکترا و ادامه داد با اینکه "بعید می‌دانم حقوق تو با حقوق من قابل مقایسه باشد"! نهایتا رضایت داد با گفتن اینکه می‌توانی قهوه را حساب کنی، خیالت تخت که خیلی ارزان‌تر از غذا نیست و غائله ختم به خیر شد تا برویم و بنشینیم!....

برای آدمی با فرهنگ و کلاسی دست‌نیافتنی مانند من، البته حضور در چنین رستورانی چندان تازه نمی‌نمود، اما نمی‌دانم مستاجر آن لحظه مغزِ به حقیقت نامتناهی‌ام چه کسی غیر از خودم بود که علیرغم دیدن بساط بوفه کذایی، دستگیرم نشد که حساب کردن بعد از غذا نباید خیلی مصداقی عینی داشته باشد آن هم در وضعیتی که ابتدا کارت اعتباری کذایی فراخوانده شده بود برای انداختن سکه!!

غذا که تمام شد، کاغذ و برگه‌های دور و برم را که حضورشان روی میز، بیشتر تصویری از یک نیمکت مدرسه را به ذهن تداعی می‌نمود، به کناری گذاشتم و از پیشخدمت که جلو آمده بود، خواستم قهوه نیز بیاورد... شانس یارم بود که چیز دیگر نپرسید و تعارفی دیگر در پیش نگرفت که کاملا محتمل بود بگویم اصلا تمام انبار مواد غذایی را بیاور(!!)....

نوشیدن قهوه تلخ که به سختی به پایان رسید، پرسیدم از استاد که چیز دیگری میل دارید (؟!!!!)... چهره‌‌اش سراسر پاسخ بود حال که به‌خاطر می‌آورم، اما همان هم کافی نبود برای آن عضوی که قرار است مرکز عقل و ادراک باشد!!...و ادامه دادم اگر که نه، برویم برای محاسبات مربوطه‌ای که از ابتدا قولش را دادید که خندان گفت "از چه می‌گویی و...." چشم هیچ انسانی روز بد نبیند..بدون اینکه آینه‌ای جلویم باشد، می‌توانستم صورتم را ببینم سرخِ سرخ در آستانه خیسی در ناحیه پیشانی....و خدا می‌داند در پنج شش دقیقه باقیمانده از مکالمه‌مان هیچ نمی‌فهمیدم!!!! فکر می‌کردم پیش خودش می‌گوید بهتر است برنامه غذای سازمان ملل برای کمک به گرسنگان را از آفریقا منتقل کنیم به منزل این دانشجوی فلک‌زده‌ام...

تنها همین از من برآمد که ایمیلی بفرستم و معذرت خواهی‌کنم.....باورم نمی‌شود! این اولین بار است که برای بردن کسی به رستوران به صرف ناهار تا این حد لحظه‌شماری می‌کنم....

+ سهیل همتی ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()