تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

هیزم‌شکن آشنا...

هیزم‌شکن آشنا...

در نگاه نخست، قصه این شب و روزهایم شده حکایت آن هیزم‌شکنِ بی‌خبر از همه جا که تبری به دست گرفته بود و رها از دنیای بیرون در غربت عمیق جنگل، تیشه می‌زد به ریشه درختی تنومند و نمی‌دید که در اندک زمانی، درخت ناگزیر از شکستن و فروافتادن روی خود او خواهد بود.....روانم آرام بود اگر این قصه و آن حکایت، هر دو روایتگر ماجرایی همانند می‌بودند، اما نمی‌دانم بگویم از بدحادثه یا خوش‌اقبالی‌ام تفاوت‌ها آنقدری‌اند که به چشم‌هایم آیند و...


قصه من و آن حکایت شبیه باشند اگر از آن نظر که من نیز به تقلید از هیزم‌شکن، تبری بر دست گرفته‌ام برای انداختن درختی تنومند، اما تفاوت آنجایی خود را نشان می‌دهد که یادم بیاید بی‌خبر از همه‌جا و رها از دنیای بیرون نیستم....هیزم‌شکن اگر از سرِ ناآگاهی اولین ضربه‌ها را می‌زند، من خوب آگاهم که سرانجام این تبر به دست گرفتن به کجا خواهد انجامید....واقعیت آن است که آگاهی‌ام، آن موهبت الهی، از سر اختیار نیست که خود را به ندیدن زدن از سر اراده‌ام است....

بدتر از آن....هیزم‌شکن نگون‌بخت اگر از ابتدا آگاهی نداشته، آنقدری نیز فرصت برایش مهیا نمی‌شود در میانه راه که ببیند چه می‌کند....دیگر نقطه تفاوت، به واقع همین‌ جاست.....من اما اغلب، نمایی از چند لحظه بعد -آری! به حقیقت چند لحظه بعد- پیش روی چشمانم است و تماشای آنچه بر سر درخت می‌آید در تیررسِ نگاهم.....طعنه آمیز آنکه اگر هیزم شکن دست‌کم باید زحمت بلند کردنِ سر را بپذیرد، نجواهای درونی گاه و بیگاه مرا از انجام این یکی نیز معاف کرده‌اند....نجواهایی که نه از سر نگرانی سرنوشتِ منِ هیزم‌شکن، که فقط و فقط از سرِ عشق به درخت بی‌نوا دوره‌ام می‌کنند که از نگاه آنها، من سیاهیِ ظُلمَم و او سفیدیِ مظلوم....

افسوس بر آن درخت تنومندِ قصه من، آن که تنه‌اش را نَه از چوب زُمخت که از معصومیت لطیف کودکانه سرشته بودند، او که این روزها ضربه‌ها را محکم‌تر و محکم‌تر بر تن خود می‌بیند، اما دم بر نمی‌آورد....با لبخندی به غایت تلخ، نشسته به نظاره چهره کبودرنگ هیزم‌شکن بلکه ببیند به خاطر خودش هم که شده، تبر را به کناری می‌گذارد؟؟

افسوس که درخت حکایت هیزم‌شکن، درخت است و درخت قصه سهیل، سهیل....

+ سهیل همتی ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()