تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

غافلگیرشدگی...

غافلگیرشدگی....

جستجویم نتیجه نداد برای یافتن معادلی مناسب....اصرارم اما بر این بوده و هست که کتابخانه کوچک واژگان فارسی‌ام را تا می‌شود ارجحیت دهم بر سایرین...می‌دانم که  غافلگیر‌شدگی نازیباست، اما چیزی نیافتم تا بجای سورپرایز استفاده‌اش کنم....


نیم‌ساعتی بیشتر نمانده بود تا بیست و هفتم سپتامبر نیز -نمی‌گویم پنجم مهر، باشد تا چند سالی بعد بتوانم مزه پنجمین روز مهر را با طعم اینجا در ذهنم تداعی کنم- بیاید و بگذرد به سان روزهای پیشین، که احسان را دیدم سراسیمه به اتاقم وارد شده، پشت سرش درب را بسته، پرسش‌کنان که تمریناتم را حل کرده‌ام یا نه؟؟ پیشتر، از مقاله‌ وحشتناکی می‌پرسید که به خود جسارت داده بودم خواندنش را شروع کنم و حال از تمرینات جی پی، منظورم دکتر ریچارد آن ریاضیدان و موسیقیدان عجیب دانشکده است، سئوال و جواب می‌کرد....از احسان چنین رفتاری ندیده بودم...

در همان حال، صدایی شنیدم انگاری که دیگری و بلکه شاید دیگرانی نیز در خانه راه می‌روند تعجب کردم، اما حواسم پیش احسان بود که انگاری خودِ بازپرس کهریزک باشد، دست از سئوال و جواب برنمی‌داشت. نگاهش کردم، با لبخند پرسیدم "چیزی شده؟ راستش را بگو، من تو را آنقدری می‌شناسم که بگویم حالت عادی نداری، موضوع چیست؟!" شیطنت همه آن چیزی بود که از نگاهش می‌شد یافت، اما در احسان برایم تازگی داشت...پاسخش این بود "هیچ! بگذار آئین را صدا کنم تا مطمئن شوی..بیا خودت ببین اصلا!"...

بیرون رفتن از اتاق همان و متوجه تاریک شدنِ هال همان...تا به خود بیایم که چه خبر است، جیغ و سر و صدای آدم‌های ابتدا خوابیده کف اتاق و بعد برخاسته و ایستاده، هماهنگ هرچند، گیجم کرد و به زعم همگی‌شان، هاج و واج میخکوب نگاهم داشت.. عقلم که سر جایش آمد، دیدم صدای هَپی برت‌دی خواندن‌شان‌ بلند است برای آدمی با سر و وضعی بی‌نهایت خنده‌دار...حال اصرارهای عجیب و غریب اول صبح وِرا و چین‌هان معنی می‌یافت....باورم نمی‌شد! خدا می‌داند که باورم نمی‌شد...

پِترُس یونانی، اَشوین هندی، گودبِرت و آرنی ایسلندی، مِمت تُرک‌، وِرا'ی ایتالیایی، چین‌هان سنگاپوری، سومار سوئدی، سیچِن چینی در کنار احسان و بهنام به تمام معنی ایرانی، از آن دست ایرانی‌هایی مانند خودم که رقص چاقو و "آقا تولدت مبارک، بانو تولدت مبارک" را گویی نمی‌توانی از وجودشان جدا کنی، همه و همه یکی از زیباترین شب‌های اینجا بودنم را رقم زدند...

دیدن کیکی که آرنی برای تولدم آماده کرده بود، با آن شامپاین کذایی، به خودیِ خود، همه چیز نبود... شنیدن صدای هَپی بِرت‌دی خواندن تک تک بچه‌ها شاید به هفت یا هشت زبان دنیا نیز همه دلیل کیفوری‌ام نبود...نه، حسِ مسخره‌بازی‌های بیشتر از سمت خودم، نیز لطفش آنقدر نبود که بیش از اندازه سرخوشم کند...هیچ‌یکی آنقدری نچسبید که دیدم دوستانی یافته‌ام اینجا که در کمال سادگی و صداقت به یادم بوده‌اند...

    

خوب که فکر می‌کنم و مروری نُه ماه پیشین را، تنها بودن گویای وضعیت غریبی است که من یکی با آن بیگانه‌ام...روزی که پای به اینجا گذاشتم، اندیشه‌ام آن بود که تنهاترین انسان روی زمین‌ام....به ذهنم خطور نمی‌کرد که قرار است دوستانی این چنین صمیمی و مهربان پیدا کنم و به هم‌نشینی‌شان دلخوش باشم....

شُکر، واژه‌ای است سه‌حرفی، به همان اندازه کوچک و کم‌مقدار، که رویم نمی‌شود بگویم در مقابل لطف بی‌پایان پروردگار بی‌همتایم، تنها همان از من بر می‌آید...

+ سهیل همتی ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()