تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

رفتنِ دوست...

رفتنِ دوست...

باورم نشد....دیدم دارد وسایلش را جمع می‌کند، اما انگاری نمی‌خواستم رفتن‌ش را جدی بگیرم..نمی‌دانم شاید چون این یک سال بارها می‌دیدم مشغول فلوریدانوردی‌ست، عادت کرده بودم به وقت و بی‌وقت رفتن و آمدن‌هایش در نیمه شب و میانه روز....

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سلامی از یک ناآشنا....

سلامی از یک ناآشنا....

کتاب‌صورت به قول آن دانشجوی ساعی سابق و استاد بذله‌گوی کنونی، شاید تنها فایده‌اش برایم دیدن دوستان قدیم‌م از نخستین روز مدرسه تا دانشگاه و محل کار باشد...اینکه خبری بگیرم، حال و روزشان را بپرسم، شاید از آن مهم‌تر گاهی تحلیل‌ها و نوشته‌های‌شان را بخوانم و از نو یاد بگیرم چگونه فکر کردن را و دست‌آخر در دل آفرینی بگویم و تحسین‌شان کنم....نه، کاربری‌اش قرارم بوده محدود شود به همین، که قولم را تنها با همین توجیه شکسته-ام...

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سراغی از طلوع...

سراغی از طلوع...

میانۀ رو به پایان بهمن‌ماه، نیمه‌شبی در خود داشت که برای نخستین بار به دلش انداخت نوشتن را، به این امید که شاید چاره‌ای، به بیان درست‌تر شاید مُسکنی باشد..به خود جرات داد، اما باورش نبود که نوشتن روزی برایش مایه لذت باشد، آرامش را به همراه خود بیاورد توام با اطمینانی که به زنده ماندن و دوام‌ش بتواند دلخوش کند....

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()