تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

بیست و ششم اردیبهشت...

بیست و ششم اردیبهشت...

پرده اول نمایش خاطره، شروع می‌شود با تاریکی....تاریکی همراه با رگه‌های کمرنگ نور....و پسرک خردسالی شش‌ساله سرش را به کناری می‌چرخاند....آن زمان هم آیا می‌دانسته که این دستان گرم و پر از اطمینان، متعلق به کسی نمی‌تواند باشد جز پدرش؟ این صحنه چیزی نمی‌گوید...پسرک اما در آغوش پدر در حالی که شتاب‌زدگی‌اش نمایان است، قابل تشخیص است...پدر، به سمت خانه‌ آشنایی که پسرک همیشه دوست داشته، دارد و خواهد داشت، دوان دوان در حرکت است.....پسرک را جا می‌گذارد، و خود با عجله، پسرک آنقدر گیجِ خواب است که نمی‌داند به کجا، می‌رود.....

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اولین دوستان صمیمی‌ام...

اولین دوستان صمیمی‌ام...

پنجم ژانویه که پایم را نخستین بار به دانشگاه گذاشتم، دغدغه نحوه ارتباط با آدم‌هایی که با زبان‌شان بیگانه‌ام و با زبان‌م بیگانه‌اند، به گزاف نیست اگر بگویم، سهم بزرگی از دلشوره‌‌هایم داشت...امروز بیش از چهار ماه می‌گذرد...شکر، بهتر از پیش است، نمی‌شود کتمانش کرد گرچه راه درازی باشد تا آنجا که بتوان مشکل را حل‌شده دانست...آنجا که آدمی بتواند با خیال راحت از احساسات روزانه‌اش با دیگران سخن بگوید و شریک‌شان شود...

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دیروزهای گذشته...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ سهیل همتی ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یاد...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ سهیل همتی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حلقه معیوب....

حلقه معیوب....

این چند روز را که گذراندم، پر از اضطراب بود....نمی‌خواهد باورم شود انگار که دیگر باید بچگی و احساسات همراهش را کنار بگذارم...هنوز هم همان حس آشنا سراغم می‌آید پیش از امتحان...سردم می‌شود و همان اندک دانسته‌هایی که پیش خود قرار گذاشته‌ام سرِ امتحان ازشان کمک بگیرم برای حل سئوالات، چنان تناقضاتی با هم پیدا می‌کنند که در بدیهی‌ترین اصول گاهی به شک می‌افتم...گاهی هم بدتر از آن، کاملا ناپدید می‌شوند انگار نه انگار که ترم تحصیلی را قرار بوده صرف آموختن آنها کنم...

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کباب از نوع ایرانی‌اش.....

کباب از نوع ایرانی‌اش.....

یادم نمی‌آید هیچ‌گاه هنگام خوردن کباب، خود را برخوردار از نعمتی دانسته باشم که به سادگی ممکن است از دستش بدهم...نَه....هرگز آنقدری که باید یک انسان سالم نبوده‌ام که از خوردن غذاهای لذیذ به درجه‌ای کیفور شود و سر خوش که دراز به دراز بیفتد جلوی تلویزیونِ خواب به قصد تماشای فیلم هفت‌ پادشاه....اما به‌هر حال من هم برای خود، (بی‌معناست اگر بگویم دِل و باید بجایش بگویم) شکم دارم!! شکم هم پیش از هر چیز، هوس می‌آورد.....هوسِ دقیقا آن چیزی که الان دور از دسترس است...فرقی نمی‌کند پنیری باشد که هرگز دوست نداشته‌ام حتی ظرفش را بلند کنم یا اینکه کبابی قریب به یک متر در رستوران البرز سهروردی!

ادامه مطلب
+ سهیل همتی ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()