تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

آخرین برگ....

آخرین برگ....

مطلبی را همین‌ تازگی جایی خواندم که گریزی بود به داستان کم و بیش آشنایی که برای من و نسل هم‌سن و سال من هنوز باید در یادها باشد، آخرین برگ..

پسرکی که در بستر بیماری سخت، فروافتادن برگ‌های درخت پشت پنجره اتاقش را یک به یک به نظاره نشسته و مرگ خود را همزمان با جدایی آخرین برگ پنداشته بود...نقاش پیری اما، شب آخر از درخت در سرمای سخت بالا رفت و نقش برگی را بر پهنه دیوار انداخت تا امید، این واژه‌ای که دست‌کم من یکی نمی‌دانم چگونه تعریفش کنم که حق مطلب ادا شده باشد، از جسم رنجور پسرک رخت برنبندد ...آخرِ داستان دیگر شاید روشن است،، پیرمرد دنیا را به دیگران سپرد و خود تسلیم سرنوشتی شد که فرجام زندگی همه ماست، اما پسرک ماند و کاشتن جرقه امید در زندگی دیگران را حرفه خود کرد...نقاشی زبردست شد تا حقی را که به گردنش بود، ادا کند...

طولانی شد روایت داستانی که نمی‌دانم واقعی است یا نه...چه فرقی می‌کند؟..خوب که نگاه می‌کنم پیرمرد زندگیم -که می‌دانم نام بامسمایی در موردش نیست، اما می‌خواهم پایبند بمانم به آخرین برگ- کسی جز پروردگار مهربانم نیست... او که گاهی در لباس عزیزانم و گاه در کسوت یک غریبه به سراغم می‌آید و مرا که در گذر از فراز و نشیب‌های این زندگی، گاه و بی‌گاه با بیماری ناامیدی و ترس از شکست دست و پنجه نرم‌ می‌کنم، نجات می‌دهد...دستم را می‌گیرد و بیرون می‌کشدم از بستر.. مصداق همان کشیدن برگ است گویی، گاهی خورشید را نشانم می‌دهد، گاهی شب را صدا می‌کند، گاهی گوشهایم را با صدای چشمه زلال می‌شوید، گاهی فرصت سکوت را درونم می‌دمد......همه و همه به عشق اینکه امید را دوباره درونم زنده کند...این عشق پیرمرد زندگی من است...خوب می‌دانم و یقین دارم..

اما ادامه داستان من مثل آخرین برگ نبوده تاکنون...پسرک این داستان، نه گاهی، که خیلی وقت‌ها یادش می‌رود مهربانی‌ پیرمرد را...پسرکِ آخرین برگ اگر فقط یک‌بار مرهون از خودگذشتگی پیرمرد بود، پسرکِ زندگی من خارج از حساب و کتاب مشمول از خودگذشتگی پیرمرد زندگیش بوده -اگرچه معنا نمی‌دهد در مورد پروردگار بی‌همتا، اما ازخودگذشتگی برایم ترجمان حدی شگرف از محبت است-.....پسرکِ آخرین برگ اگر سپاسگزار محبت پیرمرد بود، پسرکِ زندگی من خود بهتر از هر کسی آگاه است که چقدر شکرگزار بوده و صد عجب که راه و روشی که در پیش گرفته، شباهتی به پسرکِ آخرین برگ ندارد...

پسرک زندگی من، بارها فروافتادن برگی را، افتادن خود پنداشته، اما صبح فردا، نه یک برگ که شاید ده‌ها برگ‌ دیگر را بر شاخه‌های درخت حاضر و آماده دیده تا دست از تلاش برندارد...تا ناامید نشود، تا هنوز بجنگد و بایستد....اما فقط ای کاش پسرک، سهیل را می‌گویم، قدری و سرِ سوزنی حتی، به پسرکِ آخرین برگ می‌مانست...کاش...

 

+ سهیل همتی ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()