تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

آنجا که یادش نزدیکتر است...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ سهیل همتی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به کجا می‌روم....؟

به کجا می‌روم....؟

صدای تق تق ضربه‌های ریز به شیشه رشته افکارم را گسست...چشم‌هایم، بانویی میانسال را نشانم دادند که التماس خرید یک بسته دستمال ورد زبانش بود..."بچه مدرسه‌ای دارم..به خاطر خدا از من خرید کنید"....چشمانش بی‌روح بود، خسته بود، شاید هم گریان...اما صاف بود... از آن دست چشم‌هایی که وقت صحبت، راز آدمی را فاش می‌کنند...یاد آن داستان مشهور ویکتور هوگو افتادم و اینکه آنکه بدبختی یک مرد را دیده است، هیچ ندیده، باید بدبختی یک زن را ببیند...

سرم را به زیر انداختم...اما مصرانه ایستاد و گفت و  تمنا نمود....چاره‌ای نبود... یک بسته خریدم...بنده خدا، حالا دعا کردن به جانم ورد زبانش شده بود... وقتی از من دور شد، آن قدر که توان چشم‌هایم بود تعقیبش کردم...ندیدم کس دیگری را که خریدی از آن بانوی فروشنده کند... بی آنکه دست خودم باشد، با فرض اینکه این بانو نیز مثل بسیاری دیگر سوء استفاده از احساسات آدم‌ها را منبع درآمد خود ساخته، به خود گفتم "اشکال نداره، ثوابی بود".... ...خدایا بخاطر این سقوط ببخشایم!

حال که ساعتی و روزی گذشته، هنوز پرم از پشیمانی...نمی‌دانم از چه رو اینگونه غرور را چسبیده‌ام دو دستی و رهایش نمی‌کنم... غیر از این است که احساس بزرگی و نخوت کرده‌ام از کمک به انسانی که لابد به جبر شرایط و خارج از اختیار مجبور به شکستن خود و التماس کردن به این و آن شده است؟؟ این و آنی مثل من که معلوم نیست به کدام داشته و اندوخته خود این چنین غره‌ایم که از کمک و بلکه ترحم به انسان‌های دیگر شادیم و مفتخر....

مستوجب شرم هستم، خود خوب می‌دانم...آنقدر غرق مسائل روزمره شده‌ام که انگار هویتم را آنهاست که شکل داده‌اند...اسم و رسم‌ها پوشانده‌اند خود واقعی‌ام را و جرات کنار زدن آنها را ندارم لابد از ترس اینکه بدون آنها یک سهیل ساده خواهم بود...این آنی نیست که باید جستجویش کنم...این‌گونه که پیش می‌روم جز دوری از خود واقعی‌ام نصیبی نخواهم برد....نمی‌دانم سو سوی پرتو نوری که تازه صحبتش بود، کجاست؟

+ سهیل همتی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آسمان سپید رنگ شب...

آسمان سپید رنگ شب...

آسمان شب را به ندرت به این رنگ می‌بینم، شاید نتوانم واقعا اسمش را سپید (یا سفید، نمی‌دانم کدامش درست‌ است) بگذارم، گوشه‌ای از رنگ قرمز را هم در خود دارد،، اما به هر حال رنگ سپیدش غالب است، سپیدی کمرنگ از جنس شب...نه سپید درخشان، آن‌گونه که ابرهای پس از بارانِ تر و تازه صبحگاهی خودنمایی می‌کنند... سپیدی به رنگ کبود... نمی‌دانم بالاخره درست ترسیم کردم آنچه را که می‌خواهم بگویم یا نه؟

این آسمانِ شب مملو از ابرهای سفید کبود....این هم از آن دست پیشکشی‌های پروردگار است که معطل مانده‌ام با خود که چه احساسی زنده می‌کند درونم... اگر موقعی باشد که شادی و سرخوشی حس غالبم باشد و به قول آن نویسنده مرحوم - که داستان جالبش در مورد عینک در کتاب‌ درسی دوره دبیرستان، هنوز در خاطرم مانده است - از تَرک دیوار هم خنده‌ام بگیرد، با لذت نظاره‌اش می‌کنم، اگرچه از پشت پنجره‌ و در یک اتاق تاریک.... و وای از روز و ساعتی که حسی از جنس غم پُرم کرده باشد... پنجره همان است، اتاق تاریک و آسمان سپید رنگ نیز همان...من نیز ظاهرم همچنان سهیل است، اما نمی‌دانم من منتظر آسمانم یا آسمان منتظر من برای دیدن اشک آن دیگری...

نوید باران می‌دهد این سپیدی،، اکنون که نوشتنم گرفته، دوست دارم زودتر ختمش کنم.. می‌دانم که بیش از ساعتی تا خانه، راه خواهم پیمود.. شلوغی، سر و صدا، انسان‌هایی که از سر خستگی یا به هر دلیل، تحمل گوشه‌ای از ترافیک و ازدحام را هم  ندارند، هیچ‌یک، واقعا هیچ‌یک، دست‌کم امشب مساله‌ام نیست...

ای کاش می‌شد تمام مسیر را، سر به هوا، پیاده راه بروم....گویی امشب پروردگار نزدیک‌تر است!

+ سهیل همتی ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یک نفس عمیق در یک روز پاییزی...

یک نفس عمیق در یک روز پاییزی...

پاییز امروز خودش را نشانم داد....خش خش برگ‌های فروافتاده، چشمک‌زدن‌های کم رمق رنگ‌های سبز باقیمانده لابلای شاخه‌های درختانِ حالا دیگر طلایی و نارنجی‌شده، کم‌رنگ‌شدن خورشید همیشه امیدبخش،، همه و همه شاید کافی نبود برای اینکه گوشه چشمی هم به این مهمان جدید بیندازم،، آن هم بعد از گذشت یک ماه و چند روز... نمی‌دانم کجایم این روزها،، چگونه این همه حواس‌پرت شده‌ام...

چه لذتی داشت قدم زدن در صبح امروز پاییزی،، فروبردن نفسی عمیق در خنکای گرگ و میش بامدادی،، جاخوش کردن دست‌ها درون جیب در جستجوی یک ذره گرما،، دل دل کردن اشک‌ها درون چشم‌هایم برای یافتن روزنی به بیرون.....این سرگرمی صبح امروز من بود! چقدر ساده و دوست‌داشتنی بود حال که به یادش می‌آورم...در طول عمرم، چند صبح پاییزی را این‌گونه از دست داده‌ام؟ در عدد و حساب نمی‌گنجد، اما باکی نیست، نباید باشد از گدشته‌ای که دیگر برای بازگرداندنش کاری از من ساخته نیست....

به خود گفتم یک نفس عمیق بکش، این یک آغاز جدید است،، از آنها که هر از چندگاهی اگر نگذاری به زندگیت سرک بکشند، معنیش آن است که در کهنگیِ تکرار اسیر شده‌ای... و وای به حالت اگر ندانسته خو کرده باشی به آن....

+ سهیل همتی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()