تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

ظرفیت آدمی....

ظرفیت آدمی....

امشب که حوصله نواختنم گرفت آن هم نه در تاریکی، کلاویه‌های سیاه و سفید را خوب نگاه کردم،،تا به حال این‌گونه ندیده بودمشان....چقدر ساده‌اند اینها، ردیف پشت سر هم قرار گرفته‌اند، در دنیایی که صدا حد و مرز ندارد، اینها بیش از حد ساده و محدودکننده به نظر می‌رسند....اما این ساز برای من بی‌همتاست.... در ترجمه خلاقیت شگرف انسانی به تم‌های مسحورکننده بی‌نظیر است...

نمی‌توانی بشماری چند تم تاکنون با همین چند کلاویه ساده تصنیف شده،، چه انسان‌ها با شنیدن آنها گریسته‌اند یا لبخند زده‌اند،، به فکر فرو رفته‌اند از گذشته‌شان یا اینکه امید به آینده را در خود زنده دیده‌اند...من که خود، همه اینها را با هم تجربه کرده‌ام! جالب آنکه، همگی اینها وجه عاطفی قضیه‌اند، اگر نه که جنبه‌های دیگر جای خود دارند....

به خود می‌گویم، آدمی نیز همین‌گونه است،، تنها خیال است اگر فکر کنی برای رسیدن به موفقیت‌های بزرگ، نیاز به ظرفیت‌ها و استعدادهای آن‌چنانی داری...بیهوده، نداشته‌هایت را مانعی می‌دانی برای رسیدن به آنچه که در دنیای خود، آرزو نامشان گذاشته‌ای...با ساده‌ترین داشته‌هایت می‌توانی بزرگترین موفقیت‌ها را لمس کنی، اگر بخواهی...

اگر بخواهی!

+ سهیل همتی ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دکمه بازگشت...

دکمه بازگشت...

زندگی دکمه بازگشت ندارد...یادم هست موقعی که این جمله را شنیدم، تحت تاثیر ظاهر رنگ‌های تبلیغ نبودم، محو ویژگی‌های فنی کالای تبلیغ‌شده هم نبودم...جادوی معنای جمله پُرم کرده بود! هنوز هم این جمله حس عجیبی می‌دواند درونم.... هنوز هم نمی‌دانم شیرین است یا تلخ...هنوز هم اشکی را که سنگینی‌اش چشم‌هایم را به پلک زدنِ مرتب وا می‌دارد، نمی‌دانم نشان شادی قلمدادش کنم یا غم...

از یک سو، دلتنگی است...تمامی روزهایی که گذرانده‌ام، چه خوب و چه بد، هر چه باشند، دیگر تکرار نخواهند شد...این به خودی خود، یعنی گذر عمر...یکبار در موردش نوشته‌ام.. اما اگر هزاران بار هم به خودم گوشزدش کنم، هنوز چه بسیار وقت‌هایی که بیهوده هدرشان می‌دهم و  چه فراوان فرصت‌هایی که از خود دریغشان می‌کنم...خنده‌ام می‌آید از خودم، به یاد می‌آورم روزهایی را که افسوس زمان‌های ازدست رفته‌ام آزارم می‌داد، بدون آنکه چشمانم را بگشایم که حال نیز به سرعت در گذر است...

از دیگر سو، هیجان است، هیجانِ ندیده‌هایی که چشم‌انتظار تو اند....هیجان نشنیده‌هایی که با صدای قدمشان در گوش‌هایت نجوا می‌کنند....هیجان نخوانده‌هایی که منتظر جریان واژه‌های بلند تو اند....همه آنها،، اگر تجربه‌شان نکنی، از کفت رفته‌اند... این به تکاپو وامی‌داردم...به ایجاد انگیزه، به تلاش، به امید، به عشق.... به همه‌ اینها با هم،، یعنی زندگی کردن... همان که گاهی یادمان می‌رود ارزشمندترین اندوخته‌مان در این دنیا خواهد بود، می‌خواهد دنیای دیگری در کار باشد، یا نباشد!

این زندگی من است، گاه روی پله دلتنگی ایستاده‌ام، گاه روی پله هیجان... امروزِ روز، روی اولی ایستاده‌ام و می‌کوشم توان پریدن به پله دیگر را در خود زنده کنم...خوب می‌دانم باید دستم را دراز کنم تا او، پروردگارم را می‌گویم، دستم را بگیرد...خوب می‌دانم اگر حس نمی‌کنم دست مهربانش را، خود دستم را پس کشیده‌ام... پروردگار مهربان من، کمکم کن دستان بی‌رمقم را به سویت بالا بیاورم.....

+ سهیل همتی ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوباره برخاستن...

دوباره برخاستن..

این چند روزه اصلا خوب نیستم، بوی شکست می‌آید، رفتنم که روزی فکر می‌کردم سوخت و سوز ندارد، آنقدر دیر شده که سوخت و سوزش حالا با مسماست!! معنی‌اش این است، تصویری که از آینده در ذهن برای خود ساخته بودم و برای آن برنامه‌ریزی و تلاش کرده بودم، این بار نه به خاطر سستی خودم که کاملا به دلایلی خارج از توانم دور از دسترسم مانده است!

دوباره دعوای درونم بالا گرفته است،،یکی می‌گوید بس کن، یکبار تلاش کردی، بیش از یک‌سال وقت گذاشته‌ای و سرانجام کار هم این شده که الان می‌بینی! چه کسی تضمین می‌کند سال دیگر ختم به خیر شود؟! راه دیگری را برگزین، همه زندگی که به این یک راه ختم نمی‌شود؟!دیگری می‌گوید هیچ آدم موفقی با یک مرتبه تلاش و زمین خوردن، موفق بودن را تجربه نکرده است، این راه هم ارزش بیش از یکبار امتحان کردن را دارد!

اکنون که دوباره زمین خورده‌ام، مسببش هرکه می‌خواهد باشد، یکجا نشستن بدترین شیوه برخورد است، این همان چیزی است که روزی بابتش در پیشگاه پروردگار باید جوابگو باشم، خوب می‌دانم باقی‌ماندن در شکست و مانند ترسوها خو کردن به ناامیدی، بزرگترین خسارت‌ها را به بار می‌آورد، از همین رو فقط نمی‌خواهم تسلیم باشم! به امید او برخواهم خاست، اگرچه صورتم، سردیِ خاکِ زمین خوردن را بارها حس کند!

+ سهیل همتی ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به دنبال پرتو نور...

به دنبال پرتو نور...

این گمشده این روزهای من است،،، نمی‌بینمش، شاید از فرط وضوح...

هیاهوی کار از یک سو و فشار ذهنی درونم در مورد سرانجامِ رفتن یا نرفتنم همگی بخشی از فکر این روزهایم شده و نمی‌گذارد فکر کنم به خودم قدری....اینکه رو به سیاهی در حرکتم، اینکه بیش از حد تعقل‌گرا شده‌ام و راهی غیر از سکوت را در برابر احساسات درونی‌ام پیش نگرفته‌ام.....درونم غوغاست اگرچه ظاهرم خاموش است، شاید خوبیِ ظاهر همین است که آراستنش بسیار ساده‌تر از باطن است، آن هم من که در ظاهر می‌توانم هیچ‌ چیز ننمایم از درون مشوش و آشفته‌ام...

دلیلش تنها یک چیز می‌تواند باشد، این روزها فاصله‌ام را با پروردگار زیاد کرده‌ام، به رویم نمی‌آورد ولی خوب می‌دانم که رنجیده است، خود مسبب این رنجشم...در عین حال رفتار فرزندی را از خود بروز می‌دهم که اشتباه کرده، اما منتظر برداشتن قدمی از سوی پدر برای گذشت است... در مقابل همه لطف و محبتی که از او دیده‌ام می‌دانم که این دیگر خودِ گستاخی است، اما چه کنم..خو کرده‌ام به این رفتار...همیشه او قدم برداشته و نوری نشانم داده است، آنگاه با سرعت، آنقدر که در توانِ خودم، سهیل، بوده است به سویش دویده‌ام...

چشم‌هایم، گوش‌هایم، هوش و حواسم، همه و همه پشت آن ظاهر عادی خود نشان از آن پرتو نور را می‌جویند....ای پروردگار مهربانم، در سیاهی این روزهایم، نشانی از نور تو را می‌جویم، نشانم بده که من همچون ماه، بدون تو ای خورشید بی‌همتا، هیچ از خود ندارم!

+ سهیل همتی ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یک تم، آغاز دوباره...

یک تم، آغاز دوباره...

همیشه باور داشته‌ام هیج چیز مثل یک قطعه زیبا نمی‌تواند مرا یاد خودم، سهیل، آنچه که سرشت حقیقی‌ام است، بیندازد....

امشب حالم دگرگون است، نه برای اولین یا دومین بار، بلکه برای هزارمین بار...  تماشاگر فیلمی هستم که بازیگر نقش اول آن را خوب می‌شناسم... بهت‌زده‌ام از بازی که از خود به نمایش گذارده‌ است...عهدشکنی‌هایش بیش از هر چیز توی چشم می‌زند، هرکسی این فیلم را ببیند، بی‌شک همراه بازیگر نقش اول نخواهد بود......بازیگر نقش اول این فیلم، شخصیتی منفی داشته است، از آن‌هایی که نمی‌توانی حق را به او بدهی، فقط می‌توانی دلت را واداری به حالش بسوزد...همین و بس و بعد منتظری که دادگاهی مستقل او را محاکمه کند.....

این تاثیر شگرف قطعه زیبایی است که شنیده‌ام، متهمی را می‌یینم که شرمساری وجودش را فرا گرفته است و برای نه بار اول، نه دوم، نه... نمی‌دانم چندمین بار، مشغول تنظیم متن جدید دفاعیه خود برای دادگاهی عجیب است تا از خود دفاع کند در مقابل اتهام عهدشکنی‌های مکرر،، کسی حاضر نیست وکیل مدافع این متهم باشد، چون شکست او حتمی است...مانند همیشه....برعکس این دادگاه دادستان مهربانی دارد، همین مهربانی‌اش مایه حزن و اندوه بیشتر متهم است، شرمساری‌اش را دوچندان می‌کند....او تنها کسی است که متهم را به‌خاطر خودش و نه به خاطر قربانی بازخواست می‌کند.....هرچند متهم و قربانی اینجا یکی‌اند...عجیب‌تر آنکه قاضی و هیات منصفه نیز همان متهم و قربانی‌اند...حرف‌های دادستان را که می‌شنوند، دیگر صدور حکم با خودشان است، می‌توانند نادیده بگیرند شواهد بی‌شک و شبهه دادستان را، یا آنکه به فکر چاره درد متهم و قربانی و غیره، که همگی یک‌نفرند، باشند....آن یک نفر من هستم، سهیل!

دوباره عهد می‌کنم....دوباره...به امید تو ای دادستان مهربان، دوباره زمزمه می‌کنم، وانگذارم به خود..

+ سهیل همتی ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نقطه صفر...

نقطه صفر...

امروز آغازین روز بیست و نه سالگی است،، فکر که می‌کردم دیدم چقدر عجیب است این قراردادی که گذاشته‌ایم با خود، هر 365 روز یک واحد اضافه می‌کنیم به عددی که سن نامیده شده است و بعد مشغول تلقین کردن به خود می‌شویم گاه احساس بزرگ شدن را، گاه احساس پخته‌شدن را، حتی گاه احساس کهولت را و چیزهایی از این دست...امروز را نقطه صفر می‌نامم...

 احساس آدمی در نقطه‌های صفر زندگی شگفت‌انگیز است، اگر می‌شد منحنی شتاب حرکت آدمی در نقطه‌های صفر زندگیش را رسم کرد، چیزها می‌شد از آن آموخت،، مثلا اینکه انسان، چه موجود عجیبی است، او همان است که نقاط صفر ابتدایی را با این آرزو دنبال می‌کند که هرچه زودتر به نقطه صفر بعدی برسد، در عین حال هم و غم او، گذر از نقاط صفر پایانی با حداقل سرعت است، از همه عجیب‌تر همین درجه باورمان نسبت به نقاط صفر است، شگفتا قراردادی که خود در زندگی گذاشته‌ایم و به ظاهر بایستی بتوان فراموشش کرد اگر بخواهیم، آنچنان ذهنمان را در بر گرفته است که به کناری انداختنش ناممکن می‌نماید...همین است که به شک می‌اندازدم این فقط قرارداد ما با خودمان نمی‌تواند باشد،دست دیگری هم در کار است... همان که یادمان داده اگر نباشیم خودمان، روزی سر از برف بیرون خواهیم کشید که افسوس خوردن برای گذران چندین و چند نقطه صفر بی‌آنکه بفهمیم، کمی دیر خواهد بود....

 نقطه صفر، میعادگاه نو شدن است، شانسی که هیچ بعید نیست آخرینی باشد که آفریدگار به من بخشیده است،،، این اعتقادی است که امروز صبح را با آن آغاز کرده‌ام...امروز را مبنا خواهم گذاشت به این امید که در نقطه صفر بعدی با غرور به فاصله‌ای که پیموده‌ام، نگاه کنم و دست‌کم بهانه‌های احساس غرور برایم بیش از بهانه‌های پشیمانی باشند....

به امید تو ای رفیق راه همیشگی، ای پروردگار....

+ سهیل همتی ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دوراهی...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ سهیل همتی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()