تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

خود من

خودِ من

برایم همیشه سئوال بوده...من از سهیل جداست؟ شده کاری کنی و بعد از خود بپرسی این منم؟ چگونه من چنین کرده ام؟ می دانم خنده دار است در نگاه اول...ولی واقعیت دارد... هرکسی شاید تجربه کرده باشد چنین چیزی را....یکی مطمئن با سلاح توجیه به سراغش می‌رود، یکی هم مثل من درمانده و پر سئوال می‌ماند که بالاخره من به چه قرار است پایبند بمانم؟

نمونه‌های زیادی می‌بینم از این تخطی در زندگیم...آخرینش هم هفته گذشته بود...من که در قانون نانوشته زندگی خویش تلاش برای ابراز محبت را همیشه ستوده‌ام، چرا چنین کردم؟ این بار هم توجیهی دیگر ساخته‌ام... منطق و عقل هم عجب شمشیر دو لبه‌ای است ...عجیب است، هم‌اکنون که این جملات را می‌نویسم هم هنوز احساس پشیمانی نمی‌کنم از این که تخطی کرده‌ام... مثل آدمی می‌مانم که جراحی کرده و دردش را پذیرفته...امیدوارم اثری طولانی مدت به جای نگذارد....

مصلحت...مصلحت...تصویر این کلمه در ذهنم این است: لباسی به سفیدی ابرهای پس از باران بر تن سیاهی‌ها یا دست‌کم خاکستری‌هایی که نمی‌خواهی نمایانشان کنی.... نمی‌دانی که پوشیدن این لباس‌ها هرچه بیشتر دورت می‌کنندت از سرشت روز نخست آدمی... همان عطیه‌ای که پروردگار در مقابل همه نعمت‌هایی که به ما بخشیده، محافظت از آن از ما خواسته و بس..

عقل فشار می‌آورد به سر انگشتان برای خاتمه این حرف‌ها.... تحمل شکل‌گیری واژگان از دل برآمده را بر این صفحه سفید نیز شاید ندارد...

خدایا عقل و دلم را با هم نگاه دار.....

 

+ سهیل همتی ; ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تغییر

تغییر

تغییر...عجیب است احساسی که این کلمه درونم بر می انگیزد....با خود تناقض را برایم می‌آورد....از سویی نوعی ترس از جنس مقاومت است، آن سویش هیجان یک تجربه جدید که ندانستنِ سرانجامش چشمک می‌زند تا بروی سراغش و دست‌کم مزه‌اش کنی...گاهی این می‌بَرد و گاهی آن...بدترین خاطره زندگیم شاید به لحظه‌ای بر می‌گردد که اولی بُرد و دیگری قافیه را باخت... نمی‌خواهم یادش کنم، یا دست‌کم نمی‌خواهم بگذارم فرا بگیردم....

تغییر مرز نمی‌شناسد....زمانی آنقدر بزرگ است که زمین و زمان فریاد می‌کشند دور و برت و آگاهت می‌کنند از آن....زمانی نیز در حد یک رفتار است، مثل آن چیزی که این روزها در حال تجربه‌اش هستم... آن‌گونه که خود را شناخته‌ام، این رفتاری نیست که با خصوصیات غالب من بخواند... این بار اما آگاهانه است... باورش شاید سخت باشد، اما برای این تغییر مشغول تلاشم... شاید اگر کسی غیر از خودم بداند، بخندد از موضوع فکری این روزهای من...اما خوب می‌دانم که کوچکترین پیروز‌ی‌ها می‌توانند شیرین‌تر از موفقیت‌های پر زرق و برق باشند...من یکی، این را لااقل به تمام معنی حس کرده‌ام....

امیدوارم و می‌دانم که می‌توانم....

«رقص برگ‌ها» همچنان فریبنده است و جذاب... سیر نمی‌شوم از شنیدنش...

+ سهیل همتی ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

داشته‌های زندگی

داشته‌های زندگی

هنوز بخشی از آن دو گوهر زندگی زنده است درونم....عشق و امید هنوز قدم‌هایم را ثابت نگاه می‌دارند...علیرغم تمامی تزلزل‌هایی که نشان داده‌ام و خود بهتر از هرکسی آگاهم به آنها، راه را خواهم پیمود....اشتباه نکرده‌ام در انتخاب، لبریزم از اطمینان....

رفتنم تقریبا قطعی است،، شاید دیر و زود داشته باشد اما... عجیب است واقعا حس می‌کنم که به دور و برم دلبستگیم بیش از پیش شده است...خیابان‌ها را بیشتر دوست دارم، حتی موقعی که سروصدای ممتد شهر، گوشم را می‌نوازند...

می‌بینی آدمی را، از خودم می‌پرسم...می‌گویم می‌بینی خودت را...حال که قرار بر رفتن شده، قدردان شده‌ای... آن وقت با خود فکر می‌کنم یعنی من اینقدر ناسپاسم؟؟ عادی‌ترین چیزهایی که شاید تا پیش از این تحمل‌شان می‌کردم، حالا نشانی از نعمت شده‌اند برایم..این یعنی قدرناشناسی؟..بی‌شک نسبت به خیلی چیزها و از همه مهم‌تر نه شاید هرچند خیلی، انسان‌ها ناسپاسی کرده‌ام...

می‌دانم که باز خواهم گشت...لحظات زیادی از زندگی را شاید با قدرناشناسی سپری کرده‌ام، اما روحم با اینجاست.. من که با دیدن آدمیانی با زبان خودم، با ظاهر خودم، با نگرانی‌های خودم، با دلبستگی‌های خودم، گاه با حماقت‌های خودم خو کرده‌ام، بی‌شک ریشه‌ای دوانده‌ام اینجا که جداشدنی نیست...همگی همین‌گونه‌ایم و من هم جزئی از همه...

چقدر زیبا بود این مقاله مسعود بهنود در مورد مهاجرت و چقدر خوشحالم که من از دسته مهاجرین  نیستم.. دوستت دارم ای خاک با همه دلبستگی‌هایی که پایبندم کرده‌اند به تو...

 

 

+ سهیل همتی ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()