تنها دویدن؛ یادداشتهای سهیل
|
||
من همیشه اینجا هستم...
در میانه خوابهای پریشان شبانه و امیدهای بامدادی، در بازی این روزها خندهدار "فراموشش کن" یا "قدمی رو به جلو بردار"، در عصر یک یکشنبه دلگیر، در سکوت خاکستری تنهایی اسیر در یک اتاق کرم رنگ، دیدن همین یک جمله کافیست برای نوشتن دوباره قصه....برای دوباره امید گرفتن....برای ضربان مجدد قلبی که مدتهاست سکته کرده و از تپش ایستاده است....من همیشه اینجا هستم...
در وانفسای دودلیهای بیوقفه، در تقلا کردنهای یک اراده به دام افتاده، در کورسوهای امیدهای هرگز به سرانجام نرسیده، در بههمریختگی نقشههای بیپایان امروز و دیروز، همین یک جمله کافیست برای روشنی دوباره ذهنی تاریک....برای دوباره امید گرفتن... برای ضربان مجدد قلبی که مدتهاست سکته کرده و از تپش ایستاده است.... من همیشه اینجا هستم...
در گرماگرم گُرگرفتنهای ناگهانی یک آتش مدتها مانده زیر خاکستر، در جست و خیز سبکبال قطرهقطرههای یک نمنم شور بارانی، در ذقذق کردنهای همیشگی پاهای مردد میان رفتن و ماندن، در جریان سریع یک عرق سرد و تلخ بر نرمی سر انگشتان لغزان روی کلاویههای سیاه و سفید، همین یک جمله کافیست برای روشنی دوباره ذهنی تاریک....برای دوباره امید گرفتن....برای ضربان مجدد قلبی که مدتهاست سکته کرده و از تپش ایستاده است.... من همیشه اینجا هستم...
.
.
.
لحظهای نوشتن را میگذارم کنار و دوباره فکر میکنم! واضح است؛ سرانجام این امیدی که به چهره آفتاب رنگ و رو رفتهای میماند گرفتارِ توده ابرهای سیاه و ضخیم، چیزی نیست! هیچ چیز! یا شاید....شاید! شاید تنها احساسی است از جنس غرور، قرین یک تلاش نافرجام برای رسیدن به چیزی که میدانی به تو تعلق ندارد....اما نمیخواهی روزی بازگردی به گذشته و حس افسوس مرثیهای باشد برای قدمهای برنداشته زندگیات...
.
.
.
تمام شد....و من آزاد شدم....زمان میخواهم تا این درد ناامیدی، اگرچه آرام، از وجودم رخت ببندد....
شکایت...
خداااااااا....خداااااا..... چرا اینجا؟! اینجا؟ اینجااااا؟؟! من شکایت دارم....چرا چشمانم را به من بازگرداندی؟ که چکارش کنم؟
ادامه مطلبسهیلخواهی...
اول خواستم اسمش را بگذارم خودخواهی...هنوز اما این واژه سیاهرنگ است! این توجیه که قدری از خودخواهی برای هر انسانی پذیرفتنی است، هنوز به دلم نمیچسبد... از آن سو، درجه صداقت سهیل را با خود، دستکم این روزها، نمیدانم....رویم نشد -انگار که نقش شخص سوم(!) را گرفته باشم- سهیل و خود را یکی ببینم، آن هم این روزهایی که یکی به دو کردنهایشان گاه از پای میاندازدم....
ادامه مطلبرابطه....
به من یادش ندادهاند....نه آشکارا، اما پرسیدن از آن را هم در نظرم غیرعادی، بلکه ممنوع جلوه دادهاند تا نخستین تلاشهایم برای درک چیستیاش را با پرسش و پاسخهای پنهانی از ناکجاآباد پستوهای ذهن همسن و سالان خود آغاز کنم..حصار مضحک "اندیشیدن و پرسیدن ممنوع" اینجا نیز به اشارتی میشکند.. اهریمن، جسم آدمی را هم اگر به اسارت چارچوبها بکشد، از پس اندیشهاش برنمیآید!! نه، نمیتواند!باری! در دنیای ساده یک پسرک دوازده یا سیزده ساله، رابطه هیچ تعریفی ندارد، اما قرار نبود و نیست تا ابد اینطور بماند...
ادامه مطلبصداقت، آنگاه که با دانایی همراه میشود...
خوب یادم نیست! شاید یکی دوباری قرار گذاشتیم و نشد....بنا بود بیاید بشود همکارم برای کنترل، بگویم پاییدن پروژههایی که خدا خدا میکردم، در آن روزهای سخت و ناامیدی، زودتر تمام شوند و بروند پی کارشان....روشن است در جایی که نزدیکترین شخص زندگیات مسئولیتی آن بالاها داشته باشد، از صدقه سر فضلش باید تو را هم تحویل بگیرند و بگویند تو باید تشخیص بدهی این تازهوارد صلاحیت دارد یا خیر....و صد البته کسی هرگز از شایستگی خود تو سئوالی نپرسیده! انگاری که از روز ازل نافت را با واژه شایستگی بریدهاند!
تلخ و شیرین...
از سر عمد، تلخ پیش از شیرین است و آغازگر این نوشته....میخواهد از سر بدبینی باشد یا هر چیز دیگر، "این یه واقعیته"....یادآوری کلام عجیبش هم برای ساختن دوباره تصویرش کفایت میکند....چه برسد به اینکه این قطعه جدید آرام آرام بشود موسیقی متن دکلمههای یک ذهن همیشه پریشان...تا آن حد که گوینده را ساکت کند لحظاتی، چه، بسیار بهتر از او روایتگر قصه است!
ادامه مطلبنوشتن...
این شب و روزها آنقدری دوباره بههم ریخته و سرگردانم که ناخودآگاه بازگردم به جایی همین نزدیکی و آخرین نوشتهام را بخوانم....با خود بگویم چه ناآشنا میزند نگارنده این چند سطر ساده و چه غریب میخواهد خوانندهاش را دعوت کند به جستجوی دوباره امید...و اصلا حتی به ذهنم هم نیاید که دیدهامش پیش از این...و بارها با یکدیگر بحث کردهایم...
ادامه مطلبیکصد و بیست و هفت ساعت...
شروعش را که دیدم، بیشتر حس غبطهای دیدم عمیق نشسته آن پایین و هر از چندگاهی یادم میآورد تا چه اندازه دنیای ناشناختهها را دوست دارم برای تجربه دستکم شده حتی یک بار!! در اوج دیوانگیهایم حتی دوباره آن پرسش آشنا را به ذهنم میاندازد آیا این همان راهی است که تو برای آن ساخته شدهای؟! تو با آن درون همیشه ناآرام و طوفانی که چشمانتظار نسیمی از احساس است تا از آن تندبادی بسازد برای بیرون راندن عقل از صحنه زندگی!! میکوشم آرام-ش کنم...بد نیست اگر به یادش بیاورم اینجا -دست کم به ظاهر قرار است- دیگری تصمیم بگیرد!
ادامه مطلبسهتایی های این روزهای من...
این حال این روزهای من است..برای رنگآمیزی جدید زندگی، این بار به سراغ جعبه مدادرنگی عجیبی رفتهام -یا شاید بُرده شدهام- که تنها رنگهای سهتایی در بساطش یافت میشود...رنگهایی که تجسمشان در تو در توهای ذهنم خیلی مشکل نیست، نباید باشد خاصه اگر خود بخواهم...تقصیر از تو نیست، خود خواستهام آگاهانه یا ناآگاهانه.....سرزنش، پس کسی غیر از خودم را سزا نیست....
ادامه مطلبدوباره برخاستن (2)...
در دنیای مجرد فیزیک، تا آنجا که به خاطرم میآید، آموختهام صَرف نیرو اگر به حرکت نینجامد، کاری انجام نشده تا بابتش گردن فراز کنی و احساس غرور....بیاحساس به تو میگوید صفر! بیخیال حتی منکر میشود وجود نیرو را از ابتدا! سر سوزنی حتی به خود زحمت نمیدهد تا ببیند چقدر نیرو گذاشتهای به قصد حرکت رو به جلو....دنیایش خودِ سیاهی و سفیدیست!
ادامه مطلبمفاهیم بنیادین برنامهریزی ریاضی (2)...
فراموشم نخواهد شد که نشستن در این کلاس تا چه حد اشتیاق فروخورده تمام این سالهایم را دوباره صدایش کرد و نمایان، تا به آن جا که باورم شود این همه لذتی بود که با آموختن یک درس، ممکن است در خود احساس کنم...نمیدانستم اما کمتر از یک سال بعد، این اجازه را خواهم یافت، تا اگرچه تنها یک جلسه، به جای استاد و در همان کلاس حاضر شوم و قرار باشد دانشجویانی به من چشم بدوزند تا همان مفاهیم را به آنان بیاموزم...
ادامه مطلبآنجا که خیابانها بینام و نشاناند...
همیشه هم "دل باختن به یک نگاه" نباید اتفاق بیفتد...این بار جای چشم و گوش عوض شده و به جایش باید بگویم چهل ثانیه نخستینش، برای یک بار شنیدن و صد بار دل باختن کفایت میکند....اینکه آتشیست زودگذر و هیجانی بیدوام و اینکه زنده نمیماند چند روزی بیشتر و میشود بازیچه یاد و خاطره چند صباحی دورتر، دیری نخواهد پایید که از بیم جریان پرخروش نتهای بازیگوش برود به کناره فراموشی...ابتدای قصه است، هنوز!
ادامه مطلب